من بازم اومدم مرخصی اما این بار به بهونه قبولی تو دانشگاه
در صورتی که بتونم یه ترم رزرو کنم ثبت نام میکنم وگرنه بر میگردم خدمتمو می کنم ...!
کاش بتونم ...
از همه ی دوستایی که تو این چند پست آخر شرمنده م کردن و با نظرای خوشگلشون بهم لطف کردن صمیمانه تشکر میکنم و واقعا ازشون معذرت می خوام که حتی فرصت نشده نظرات تایید بشن ...
به یاد همتون هستم ... ممنون که شماهم به یادم هستین.
كجايند آن كوته نظران دهانگشاد ِ همیشه مدعی ؟ آیا باز هم حضور همیشگیت را انكار می كنند !؟ آيا در نیافتند كه حتی ملكه ی روز هم بدون خویشتنداری تو توان خودنمایی ندارد ...!؟
تنها چند قدم مانده تا افتادنم بر سراشیبی اجبار ، اما بدان كه حتی اين اجبار كوچكترين بهانه ای نخواهد شد برای رنگ باختن احساسات عميقی كه يادگارم از اعماق دل دريايی توست ... در غربت دفتر خاطراتی خواهم خريد و تا مجالی بيابم ، هرچند اندک ، در آن از احساسم به تو خواهم نوشت و ورق هايش را معطر خواهم كرد با عطر گلبرگ های رزهای قرمز شاخه بلندی كه هر روز به يادت كنار خواهم گذاشت ...
وقتی دل نگرانی از اینكه مبادا رفتنم را بازگشتی نباشد وقتی پریشانی ِ چهره ات از بیم تنها ماندن به وضوح پیداست تو را به آغوش خواهمت كشید و برای آرامش خیالت زمزمه خواهم كرد تک تک پيمان هایی را كه پس از هر خاطره ی تلخ و شیرین بستيم همان عهدهایی كه هر شب مرور می كنم تا مبادا صبح از پایبندی به آن غافل بمانم ...
اوج كرامت خدا را در چنين روزی با تمام وجودم احساس كردم كه با فرستادن فرشته ای دوست داشتنی به سيارهٔ بی مهری برای نفس هايم بهانه ای موجه قرار داد تا من به واسطه ی عطر حضورش ثانيه های پوچی ام را با نفس هايی عطرآگين و به شيرينی طعم لبخند هايش سپری كنم ....
دست نیافتنی تر بنظر می رسی وقتی كه حتی واژه هایم ناخواسته از تو فاصله می گیرند ... دل و دیده ام چون هوا چندیست كه غبار آلودست ، ناتوان از لمس خنکای حضورت !
معبود من به یاد داری كه در كودكی چطور صادقانه و بی ریا برای عفو معصیتهایم در گوشه ای خلوت هق هق می كردم و یك دل سیر در آغوشت به حال خود می گریستم؟ امروز با دلی غرق در گناه باز هم هوای گریه كرده ام
آغوشت هنوز هم آیا اين كهنه دل ِ پشیمان را پذیراست؟
و من انقدر نگرانم !!! نگران اين كه دَمی بوی تعفن اين در واقعـ ـمردگانِ به ظاهرزنده ، مرا از استشمام رايحه ی دلنواز حضور تو باز دارد ... که در اينصورت بازدم اين حضورم را به بهايی كمتر از هيچ خواهم فروخت ...
خوب می دانم كه نمی توان بیدادِ درد و فقدانِ گوشی برای شنفتن را منكر شد! كه برای ما خواستن هميشه تجلی توانستن نيست! كه راه گم كرده ايم و در واقع گمراه شده ايم! كه مردابی كه درآن دست و پا ميزنيم را راه نجاتی نيست!
اما مايلم با تو ده باره و بلكه صدباره ، درد را در اين گوشهای هرچند نا شنوا فرياد كنم ... و با تو بخواهم هرچند در محقق شدنش ناتوان بمانم ... و گمراه شوم اما با تو ... و جذب آغوش بی بازگشت مرداب شوم اما به ازای تنفسی چند ، به لذت ديدن ، ديدن و باز هم ديدن تو ...
پس كجاست آن مأمنی كه تمام دلخوشيم در اوج بی كسی و نا اميدی پناه بردن به آن بود ؟ تا به كی محكومم كه به اميد يافتنت از پس كوچه ها و خانه ها جای تو ، نا اميدی و دلسردی را بيابم ؟
دل نه نگاه نه تنها عضو همراهت با من زبانت بود .... و همين كافی بود كه به جزای پاک بودن و سادگی پس از عمری بازيچه بودن دل و ديده ام را ميهمان حجم سنگین بغض و سيلاب اشک ببينم
اينهمه شب گذشت اينهمه شب ، ماه در خفقان ابرهای سياه تابيد اما تو هنوز خبر نداری كه بعد از تو بر خرابه ی بی بام دلم در این سرما چه گذشت هنوز نمی دانی که نگاه پر امیدم به فردا را چه شد
يادم نخواهد رفت آن گرمايی را كه تن لرزان از سرمايم را آنچنان مات و مسكون ساخت. من آن معصوميت نهفته در شيطنت های كودكانه ای كه تمام حجم اين دل را از آن خود می ساخت يادم نخواهد رفت.
شنیدم که سیارات دیگر بر خلاف زمین از چند ماه ، مهتاب را به ارث می برند خندیدم و باور نکردم اما حال باور دارم که گم شدن در ازدحام ماه و مهنما ها از آسانترین پیشامد های ناخواسته است ! حقیقت تلخ: چشمانم یارای تشخیص ماه از مهنماها را ندارد !
گلایه از چه از که گلویی که عمری وادار بوده به روزه ی سکوت به افطار بغض چشمانی که عمری "صبح و شامی بارانی" بر خود دید پلک هایی که لحظه ای خواب بر خود ندید وجودی که کاش از ابتدا نبود
وقت اندک است برای گفتن از تو ... تو بیش از هر چیزی ...! زیباتر از هر زیبا و دور از تصور ما دیده نشدنیها ! تو را می خوانم لحظه به لحظه تنها به شوق لحظه ای که مرا در چارچوب نگاهت پذیرا باشی !